
نگاهي به شعر شاعر جوان مشهدي عباسعلي سپاهي يونسي
كودك ، شاعر و دوربين كاغذي
جام جم آنلاين: عباسعلي سپاهي يونسي در عرصه شعر جوان نامي تقريبا شناخته شده است و بتازگي نيز مجموعهاي از شعرهايش را در حوزه ادبيات كودك و نوجوان با عنوان «خسته نباشي خداجان» منتشر كرده است.آنها كه براي بچهها مينويسند ميدانند كار براي خردسالان و كودكان تا چه اندازه دشوار و پرزحمت است.
«خسته نباشي خداجان» در برگيرنده 10 شعر است با اين نامها: خسته نباشي خداجان، پر ِكلاغ، سيب و چاقو، دستها و جيبها، ماشين زرد بابا، كف دستت چه جوري است؟، فروشنده بازي، من و درخت، گاو پرنده و دوربين كاغذي.
آنچه در مجموعه شعر خسته نباشي خداجان ديدني و شنيدني است حضور كودكي است كه به كشف جهان ميرود. اين كشفها اگرچه بظاهر كوچك و ناچيزند، اما ذهن كودك را به خود مشغول ميكنند و گفتگوهاي دروني او را سر و شكل ميدهند. پر جامانده يك كلاغ در شاخه بيد، كودك شاعر را به اين باور ميرساند كه صاحب پر براي بردن آن حتما ميآيد:
كلاغي روز جمعه پيش من بود
نشسته بود روي شاخه بيد
همين كه حرف سرما شد، تكان خورد
دوباره مثل بيد پير لرزيد.
نگاهي كرد اطراف خودش را
دو بالش را تكاني داد و پر زد
پريد و بال بال از پيش من رفت
به جاي ديگري از شهر سر زد.
پريد و رفت اما يك پر او
ميان شاخههاي بيد جا ماند
نميدانم خودش ميداند اين را
پرِ جا مانده ازبالش كجا ماند؟
دل من تنگ شد كمكم برايش
گمانم باز پيش من ميآيد
و تازه يك پرش جا مانده اينجا
براي بردنش حتما ميآيد.
بزرگسال ميداند كه پرريخته كلاغ نميتواند دليل خوبي براي بازگشت كلاغ باشد، اما در ذهن كودك رابطه علي و معلولي به گونهاي ديگر است.كودك چشم انتظار كلاغي است كه روز جمعه پيش او بوده است. چشم ميچرخاند و با ديدن يك پر لابهلاي شاخهها بازگشت ِدوست خود را حتمي فرض ميكند
يا در شعري ديگر، شاعر كاغذي را لوله ميكند و با آن به پديدههاي پيرامون خود مينگرد.ميكوشد ديدي تازه از آنها به دست دهد. با دوربين كاغذياش گربه، آسمان، كفش صاحب خانه و كوچهها را تماشا ميكند، اما رضايت حاصل نميشود! شاعر در جستجوي چيزي ديگر است. آيا عمر دوربين كاغذي آنقدر هست كه بتوان خدا را توي آن ديد؟ يا اين كه شاعر با اتخاذ زبان و بيان كودكانه كوشيده با بيطرفي كامل به ديدار مفاهيم برود؟ آنقدر هست كه شاعر دست روي مفهومي كلان گذاشته، خود را به مخاطره انداخته و كوشيده از چشماندازي نو به آن نگاه كند:
كاغذي را لوله كردم
كاغذم شد دوربينم
دوربينم هست ساده/ميشود با آن ببينم.
ميكنم يك چشم خود را
بسته، وقت كار با آن
مادرم از اختراع ِ
من شده، خوشحال و خندان.
ميتوانم من ببينم
گربهاي را آسمان را
ميشود با آن ببينم
كفش صاحبخانهمان را.
ميكنم با دوربينم
من تماشا كوچهها را
كاشكي اما ببينم
توي آن روزي خدا را!
اختراع، دري ميشود براي ورود به ذهنيت او. اختراعي از آن هردو، هم كودك و هم شاعر. كودك و شاعر يگانه ميشوند تا كودك شاعر شكل بگيرد. حضور كودك شاعر فاصله را به حداقل ميرساند. ما شعري ميخوانيم به دور از بايدها و نبايدهاي ادبيات تعليمي. نصيحت نميشنويم و اندرز نميگيريم. تجربه ميكنيم حتي اگر اين تجربه پيش پا افتاده به نظر برسد به شناخت جهان كمك ميكند و ارزشمند است.
در پايان بايد گفت خسته نباشي خداجان عزيمت نگاهي است كه پديد آورنده با درك ضرورتها و رفع كاستيها ميتواند خود را به مقصدهاي متعالي در حوزه شعر كودك نزديك كند. بيشك مخاطبان اثر از چشم دوربين كاغذي ميتوانند چيزهاي ديگري ببينند كه در اين مجال مغفول مانده است.
مهدي مرادي
پنجشنبه 23 مهر 1388- روزنامه ی جام جم - صفحه ی فرهنگی