تبليغاتX
دارم از چشمان تو تصویر سازی می کنم - زندگی نامه و آثار

دارم از چشمان تو تصویر سازی می کنم

زندگی نامه و آثار

 

آمادئو کلمنته مودیلیانی Amedeo Clemente Modigliani

 دوره نوجوانی

امادئو مادلياني در يك خانواده ي يهودي در شهر ليورنو در توسكان متولد شد. در اواخر قرن 19 ليورنو هنوز شهر جديدي به حساب مي آمد . ليورنويي كه مادلياني مي شناخت شلوغ ترين مركز تجاري متمركز روي دريانوردي و كشتي سازي بود , اما تاريخ باستاني اين شهر گوياي اين است كه پناگاهي بوده براي افرادي كه به خاطر اعتقادات مذهبي شان مورد ازار و اذيت بوده اند. جد مادري او سليمان گارسين يك يهودي بود كه در قرن 18 به عنوان فراري مذهبي به ليورنو مهاجرت كرد .

ماديلياني چهارمين فرزند فلامينو مادلياني و همسرش يوجنيا گارسين بود. پدرش صراف بود , ولي بعد از اينكه ورشكسته شد انها در فقر شديدي زندگي ميكردند. در حقيقت تولد او خانواده را از نابودي حتمي نجات داد زيرا طبق قانون قديمي طلبكاران نميتوانستند خوابگاه يك زن باردار يا مادر و فرزند تازه متولد شده اش را تصرف كنند . هنگامي كه مامور اجرا وارد شد ,وقت زايمان يوجينا ,خانواده با ارزش ترين دارايي هاي خود را با انتساب به او حفظ كردند .

مادلياني ارتباط نزديك خاصي با مادرش , كه تا سن 10 سالگي در خانه به او درس ميداد, داشت. او بعد از يك حمله ي ورم ريه در سن 11 سالگي با مشكلات مزاجي درگير بود و بعده ها دچار تب حصبه اي نيز شد. او وقتي كه تقريبا 16 ساله بود دوباره دچار ورم ريه شد و اين وقتي بود كه دچار سل كه جانش را گرفت , شد. هر بار مادر او بود كه با مراقبت هاي بسيار شديد او را از اين مرحله نجات ميداد. بعد از اينكه مادلياني از دومين ورم ريه بهبودي يافت مادرش او را به سفر جنوب ايتاليا برد : ناپلي , كاپري , رم و املفي .. سپس بازگشت به شمال به فلورانس و ونيز . مادرش به طرق مختلف در پيگيري استعدادهاي او براي انتخاب هنر به عنوان شغل حرفه اي, كمك بزرگي بود. وقتي كه او 11 سال داست مادرش در يادداشتهاي روزانه ي خود نوشت : شخصيت كودك هنوز اينقدر فرم نيافته است كه من نميتوانم بگويم در مورد ان چه فكر ميكنم. او مانند يك كودك لوس رفتار ميكند اما چيزي از هوش كم ندارد. ما بايد منتظر بمانيم و ببينيم درون اين شفيره چيست . شايد يك هنرمند

 

دوران تحصیل

مادلياني به عنوان كسي كه خيلي زود نقاشي را شروع كرده شناخته شده است , و خودش هم فكر ميكرد " از ابتدا نقاش " , مادرش اين را قبل از اينكه او هنر اموزي را به طور رسمي شروع كند نوشته . مادرش با وجود اينكه معتقد بود هنر اموزي بر ساير درس هاي او تاثير خواهد گذاشت, به اشتياق مادلياني جوان در اين زمينه بهاي زيادي ميداد. قصه هايي كه او در مورد اثار بزرگي كه در فلورانس نگه داري ميشد او را وسوسه ميكرد , و اين باعث غم بزرگي براي او بود كه فكر ميكرد با اين مريضي هيچ وقت نميتواند اين اثار را شخصا ببيند. مادرش به او قول داده بود به محض اينكه حالش خوب شود او را به فلورانس خواهد برد. او نه تنها به قولش عمل كرد بلكه قبول كرد كه او را نزد بهترين نقاش ليورنو Guglielmo Micheli نام نويسي كند.

مادلياني از سال 1898 تا 1900 در مدرسه ي هنري Micheli مشغول بود . در اينجا اولين كارهاي هنري او در فضايي مملو از مطالعه و تمرين شكل و سبك هنر ايتاليا در قرن 19 , شكل گرفت . در كارهاي اوليه او در پاريس , اثر اين نوع طراحي و آموخته هايش در مورد هنر در دوران رنسانس ديده ميشود.

Micheli دانش اموزانش را تشويق ميكرد تا در فضاي بيرون (en plein air ) نقاشي بكشند , اما مادلياني اشتياق واقعي براي اين شيوه از نقاشي را نداشت . با اينكه در بعضي از كافه ها نقاشي ميكرد اما نقاشي درون عمارت , خصوصا كارگاه خود را ترجيح ميداد. حتي زماني كه مجبور بود نقاشي مناظر را بكشد ( كه 3 اثر موجود است ) الگويش بيشتر مانند كوبيسم هاي اوليه, شبيه كارهاي Cézanne بود تا كارهاي استادش Macchiaioli . او زماني كه شاگرد Micheli بود روي نقاشي مناظر, پيكر نگاري, تصاويراشيا بى جان و برهنگي تمرين ميكرد. دانش آموزان او به خاطر مي آورند كه او در طراحي پيكر برهنه استعداد خاصي داشت.

در 1902 او در پي علاقه ي شديدش به هنر در دانشكده هنرهاي زيبايي (Accademia di Belle Arti ) در مدرسه ي ازاد نقاشي پيكره هاي عريان Scuola Libera di Nudo)) در فلورانس نام نويسي كرد. يك سال بعد در حاليكه هنوز از سل رنج ميبرد به ونيز رفت و اين بار در موسسه ي هنرهاي زيبايي (Istituto di Belle Arti) ثبت نام كرد . او در ونيز براي اولين بار ح.ش.ي.ش مصرف كرد و به جاي درس خواندن بيشتر وقتش را در محله هاي بدنام سپري ميكرد. تاثير اين شيوه ي زندگي بر روي سبك هنري او قابل حدس است , هرچند اين گونه انتخاب ها ناشي از شورجواني يا عياشي كليشه اي نبود و رفتاري است كه از هنرمندان خرده آن دوران انتظار ميرفت و عقايد او در مورد زندگي بيانگر علاقه ي او به فلسفه ي نيچه است . او از دوران نوجواني تحت تاثير ادبيات فلسفي بود كه معلم سرخانه اش يعني پدربزگ مادري اش اسحاق گارسين در اختيار او ميگذاشت و با كارهاي نويسندگاني چون نيچه , چارلز بودلير, كارداكسي, ايزادورا لوچين دوكاس معروف به Comte de Lautréamont و ..... كه باعث شد او به اين عقيده برسد كه راه رسيدن به حقيقت خلاقيت پيروي از بي قاعدگي و بي نظمي است . نامه اي كه او در 1901 در كاپري نوشته نشان دهنده ي اين است كه او بسيار تحت تاثير نيچه است . در اين نامه او به دوستش Oscar Ghiglia نصيحت كرده كه : همه چيز را مقدس بدار كه آگاهي تو را متعالي خواهد كرد .. و در طلب آن باش كه اين عقايد پربركت را در خويش زنده و هميشگي كني .. زيرا كه ميتوانند آگاهي تو را به نهايت قدرت خلاقيت برسانند. 

مثل ساير نوجوانان مادلياني به معاشرت با بزرگترها علاقه نشان ميداد و Ghiglia با توجه مشفقانه ي خود و از طريق نامه هاي مداوم ( كه موجود هستند‌) در تمام مراحل بلوغ مادلياني در كنارش بود .' دوست عزيزم , من مينويسم تا خودم بر تو نمايان سازم و خودم را نيز به خودم ثابت كنم .. من قرباني نيروي عظيمي هستم كه ميخروشد و سپس متلاشي مي شود ... يك برژوا به من گفت – توهين كرد - كه خودم يا حداقل مغزم بسيار تنبل است و اين براي من خوب بود . بهتر است من اين گونه اخطار ها را براي بيداري دوست بدارم .. اما ايشان نه ميتوانند ما را بفهمند و نه زندگي را ...'

پاریس

در 1906 مادلياني به پاريس ,مركز سبك هاي هنري, رفت . در حقيقت حضور او در مركز فعاليت هاي هنري همزمان با ورود دو تن از كساني بود كه آثارشان در دنيا ماندگار است : : Gino Severini و Juan Gris. او در Le Bateau-Lavoir كه بيشتر هنرمندان فقير Montmartre در ان بودند ساكن شد و يك كارگاه هم در Rue Caulaincourt براي خود اجاره كرد. گرچه مشخصه ي اقامتگاه او در Montmartre فقر بود , خود مادلياني از همان ابتدا خودش را به عنوان يكي از فرزندان خانواده اي كه منتظر بودند تا رفاه مالي شان را دوباره باز يابند ميدانست ‌: در كمدش لباس هاي شيكي داشت البته نه از روي خودنمايي , و كارگاهي كه براي خود كرايه كرده بود متناسب شخصي بود با سليقه اي عالي در تزئينات باشكوه مجلل دوران رنسانس . او خيلي زود سعي كرد تا ظاهر بو هميان ها ( كساني كه درزندگى يا کارخودبه رسم و قانون ديگران کارى ندارد ) را به خود بگيرد اما , حتي در شلوار كبريتي قهوه اي اش , در شال قرمز و كلاه بزرگ سياهش هم مثل كسي ظاهر ميشد كه در منطقه ي فقيرنشين سكونت دارد و زندگي سختي را مي گذراند.

بعد از يك سال زندگي در پاريس رفتار و شهرت او به شكل چشمگيري تغيير يافت . او از يك هنرآموز شيك به يك شاهزاده ي ولگرد تبديل شده بود. شاعر و روزنامه نگار Louis Latourette كه قبلا از كارگاه مجلل او بازديد كرده بود , متوجه تغيير فاحش در انجا شد , آثار دوران رنسانس از ديوارها برداشته شده بود و همه چيز وضع آشفته اي داشت و در اين زمان مادلياني معتاد به الكل و مواد بود كه بر وضع كارگاهش هم تاثير گذاشته بود. رفتار او او در اين دوره پرتوي روشني بر پيشرفت سبك هنري او بود و در اين ميان كارگاه اش قرباني نفرت وي از سبك اموزش هنر ,كه در دوران زندگي اش مشخص است , شد.او نه تنها تمام نشانه هاي فرهنگ برژوايي اش را از كارگاهش برداشت بلكه تصميم گرفت بسياري از كارهاي اوليه اش را از بين ببرد . او در مورد اين حركت غير طبيعي به يكي از همسايه ي شگفت زده اش گفت : اسباب بازي هاي بچگانه , وقتي يك برژواي كثيف بودم ساختمشان.

گفته ميشود كه او با دو هنرمند الكلي ديگر مثل Utrillo و Soutine معاشرت داشت تا در ميان همكارانش اعتبار پيدا كند. رفتار مادلياني در اين فضايي كه او را احاطه كرده بود بسيار مشخص است . روابط عاشقانه ي پي در پي , مصرف بيش از حد مشروب و حشيش . بعضي وقتها كه مست بود لخت در جمعيت ميرقصيد. او نمونه ي بارز يك هنرمند بدشانس است و مثل ون گوگ بعد از مرگش معروف شد . در حقيقت , تاريخ نويسان هنر , معتقدند كه مادلياني اگر در عياشي افراط نميكرد , ميتوانست به مراحل عالي و بالاتر هنري برسد . ما فقط ميتوانيم تصور كنيم او چه موفقيتي بدست مي آورد اگر خود- ويراني را كنار ميگذاشت .

او در 1910در 26 سالگي اولين عشق زندگي اش , Anna Akhmatova شاعر روسي , را ديد. كارگاه انها در يك ساختمان بود و با اينكه آنا 21 ساله تازه ازدواج كرده بود ,‌رابطه ي آنها شكل گرفت .او با قد بلند و موهاي تيره (مثل موهاي مادلياني) , پوستي كمرنگ و چشمهايي خاكستري با رگه هاي سبز مادلياني شد و اين زوج مجذوب هم شدند هرچند كه آنا بعد از يكسال به شوهر خويش بازگشت.

سال های جنگ

بسياري از فرانسوي ها او را با نام modi (نفرين شده ) ميشناسند و در ميان خانواده و دوستانش هم dedo , مادلياني مردي بود خوش سيمايي بود كه توجه خانمها را جلب ميكرد . زن ها در زندگي او ميرفتند و مي امدند تا زماني كه Beatrice Hastings وارد زندگيش شد. او براي دو سال كنار مادلياني ماند و موضوع بيشتر نقاشي هايش مثل Madame Pompadour شد و بعدها هم منشع بسياري از خشم هاي مادلياني . هنگامي كه نقاش انگليسي Nina Hamnett در 1914 به Montparnasse رسيد در اولين روز حضورش مرد خندان ميز كناري كافه خودش را " مادلياني ; نقاش و يهودي " معرفي كرد ... آنها دوستان بسيار خوبي شدند. تا 1916 او با شاعر هلندي و فروشنده ي آثار هنري يعني Leopold Zborovski , همسر آنا , دوست بود.

در تابستان همان سال , مجسمه ساز روسي Chana Orloff مادلياني را به هنرآموز زيبا و 19 ساله به نام Jeanne Hébuterne مدل كارهايTsuguharu Foujita , معرفي كرد. Hébuterne كه از يك خانواده ي كاتوليك سنتي و برژوا بود بخاطر رابطه ي نامشروع با نقاشش, كه به نظرشان يك انسان هرزه و بدتر از آن يهودي , او را طرد كردند. Hébuterneبا وجود نارضايتي خانواده اش , خيلي زود با او زندگي ميكرد و با اينكه Hébuterne حالا معشوقه ي او بود , حضورشان در مكان هاي عمومي توجه مردم را حتي بيشتر از كارهاي مادلياني جلب كرده بود. در سوم دسامبر 1917 نمايشگاه one-man مادلياني در گالري Berthe Weill افتتاح شد . رئيس پليس شهر پاريس از پيكره هاي عرياني كه مادلياني كشيده بود , اينقدر شوكه شده بود كه فقط چند ساعت بعد از افتتاح او را مجبور به تعطيل نمايشگاه كرد. بعد از اينكه مادلياني و Hébuterne به شهر Nice نقل مكان كردند , Hébuterne باردار شد و دختري بدنيا آورد كه او را Jeanne نام نهادند ( 1918 – 1984).

مرگ

اگرچه او به نقاشي ادامه داد اما وضع سلامتيش به سرعت وخيم تر ميشد و مدام بخاطر مصرف الكل دچار فراموشي شده بود . در 1920 همسايه ي مادلياني بعد از چند روزي بي خبري از او بدنبال مادلياني گشت تا اينكه او را در بستر و در آغوش Hébuterne كه 9 ماهه باردار بود يافتند , با اينكه او را به بيمارستان رساندند اما كار زيادي نميشد كرد , چون او داشت از بيماري سل مننژيتي - كه در آن زمان غير قابل درمان بود – ميمرد . مادلياني در 24 ژانويه 1920 جان سپرد . مراسم تشييع بسيار عظيمي توسط بسياري از تشكيلات هنري در Montmartre و Montparnasse برگزار شد. Hébuterne را به خانه ي پدرش بازگرداندند اما او دو روز بعد از مرگ مادلياني خودش را از طبقه ي پنجم پايين انداخت .خود و نوزادي را كه در شكم داشت كشت . پيكر مادلياني را در قبرستان Père Lachaise به خاك سپردند و Hébuterne را در قبرستان de Bagneux در نزديكي پاريس . تا اينكه در سال 1930 خانوده اش به سختي رضايت دادند كه پيكر او را به كنار پيكر مادلياني انتقال دهند . يك سنگ قبر به احترام هر دو ساخته شد . روي اين سنگ قبر مادلياني نوشته " قرباني مرگ آن هم در اوج درخشش " .. و براي Hébuterne " همدمي وفادار تا بالاترين حد فداكاري ". مادلياني بي پول و مفلس از دنيا رفت و در طول زندگيش تنها يك نمايشگاه برگزار كرد. او آثارش در عوض يك وعده غذا به صاحب رستوران ميداد . بعد از مرگش به اوج شهرت رسيد و 9 رمان , يك نمايشنامه , يك فيلم مستند و سه برنامه تلوزيوني به او تقديم شده .

 

پيوست : توصيه مي كنم فيلم زندگي او را بنام " موديلياني " كه منتخب جشنواره ي فيلم كن هم شده است تماشا كنيد .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهشید رجائی  |